سیاه چاله ها (مطلب اول)

خرید بک لینک

سیاه چاله ها (مطلب اول)

ستاره شناس قرن 19 ،ویلیام هرشل(که در مطالب قبلی به ان اشاره شد) عاشق این بود که شگفتی های جهان رو با پسرش جان ،سهیم بشه او یکبار برای فرزندش میگفت :

ویلیام:یک موقعی یک دوستی داشتم ،آدم خیلی باهوشی بود اون یک منجم و کشیش در لیدز به اسم جان میچل بود. بیچاره وقتی تو نوزاد بودی فوت کرد اون فکر می کرد بعضی ستاره ها نامرئی اند اونها واقعا وجود دارند،اما ما هیچ وقت نمی تونیم ببینیمشون میچل بهشون میگفت ستاره های تاریک.

جان:با همه احترام، پدر مطمئنا دوستتون اشتباه می کرده اگه هیچکی نمیتونه اونا رو ببینه پس چطور ممکنه بفهمیم اصلا وجود دارن؟

ویلیام هرشل دربرابر سوال فرزندش وقتی باهم در ساحل دریا شب هنگام قدم میزدند به ردپاهایی اشاره کرد و گفت:

ویلیام:اون مردی که این رد پاها رو به جا گذاشت دیدی،جان؟

جان:خب نه پدر،ندیدم.

هرشل:اما میدونی که این ردپاها وجود داره؟

قسمت دوم دوستی بین دومرد...

ما را در سایت قسمت دوم دوستی بین دومرد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: يکشنبه 21 بهمن 1397 ساعت: 8:12

صفحه بندی